تبليغاتX
رویای خیس


رویای خیس

تنهایی

 هر چی عطر گل یاسه مال توهر چی احساسه نیازه مال من هر چی حرفای قشنگه مال توهر چی گوشه و

  

   کنایست مال من هر چی آهنگه قشنگه مال توصدای ساز شکسته مال من کوه بیستون با نقشش مال

 

   توهمه تیشه و رنجش مال من هر چی آسمون صافه مال توهر چی ابرای سیاهه مال من هر

 

    چی روزای بلنده مال تویه شب سیاه ابری مال من اون شبای پرستاره مال تویه دونه ماه و نشونش

 

   مال من هر چی دریاست توی دنیا مال تویه چیکه قطره بارون مال من تموم رنگای عالم مال تویه

 

   دونه رنگ قشنگش مال من دوتاچشمای سیاهم مال تویه دونه خنده نازت مال من تموم عشق و امیدم

  

    مال تویه دونه بوسه گرمت مال من هر چی خاطرات خوبه مال تویه تیکه دفتر کهنه مال من هر چی

 

   شادی، هر چی خنده ست مال توتموم غصه عالم مال من هر چی بوده و نبوده مال تویه دونه آلبوم 

                                                                 خالی مال من

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت20:10توسط سپیده | |

 

 
 
 
آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست
آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه
زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید
آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد
آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم
 
 
 
 
 
 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت17:45توسط سپیده | |

 تو چشات باید شنا کرد مث دریا

 تو رو خوب باید شنا ختت مث زیبا

 

 شعر تو  باید  طلا  کرد  مث  پاییز

 شبتو  باید  دارز  کرد  مث  یلدا

 

 تو نگات می شه سفر کرد مث مجنون

 دلو می شه در به در کرد مث لیلا

 

 عشق تو  رنگ  همون  بوته  یاسه

 که همش قد می کشه زود می ره بالا

 

 تو  مقدس  و  زلالی  مث  سوگند

 روشن و  غرق  امید ی  مث  فردا

 

 پر التما سمو  ٬  تو  نمی  دونی

 پری از ولی٬اگر٬نمی شه٬ اما

 

 قبله  اول  و  آخرم  چشاته

 چه کنارم باشی چه٬ اونور دنیا

 

 رفتنت یه طعمیه شبیه مردن

 موندنت یه رنگیه شبیه رویا

 

 تو رو به خدا قسم دیگه سفر٬ نه

 لااقل اگه می ری نرو تو تنها   

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت20:9توسط سپیده | |

گفتي :عاشقا نه هايت عشق نيست

 

                               گفتم: سبزه زلرش باطل نيست

 

گفتي :شعر هايت همه رنج و عذاب

 

                           گفتم :عاشقم بر فرض محال

 

گفتي :عشق چيست تو مي داني؟

 

                        گفتم :عشق هست معناي ناداني

 

گفتي :عشق فقط غم نيست

 

                       گفتم :غمش تموم زندگي ايست

 

گفتي:چرا عشق همزبانش دوري ايست

 

                      گفتم:شيريني اش درد دو ري ايست

 

گفتي:چرا ماندن هميشه سخت است؟

 

                      گفتم:كودك عشقت كم سال است

 

گفتي:مرا اين شوريده حالي چه حاصل ؟

 

                    گفتم : زماني مي رسد داني بي حا صل

 

گفتي:پس از عشق فا صله گيرم

 

                   گفتم:از نفسهايم چه بگويم

 

گفتي :بي ترديد عاشقم كردي

 

                    گفتم:عاشق نيستس عاشقي نكردي

 

گفتي:پس اين همه عذاب چيست؟

 

                     گفتم:عاشقا نه هايم همه دلتنگي ايست

 

گفتي :از من خام نباش دلگير

 

                      گفتم:عشق حاصل همين خا مي ايست

 

گفتي مي پندارم كه تو عاشق تريني

 

                   گفتم:عاشق ترين هم شود قرباني

 

گفتي:قربا ني تو ميشوم روزي

 

                   گفتم:آن روز من دهم ميهماني

 

گفتي :مهما ني اش به عهده ي من

 

                    گفتم:مهمانش تو هستي در مرگ عاشقا نه ام

 

گفتي : اخر داستان عشقت همين بود؟

 

                    گفتم : معني عشق همين است

 

گفتي:پس عشق از وصال مي گريزد

 

                    گفتم:وصال به پاي عشق نمي سوزد

 

گفتي :عشق چيست بي حاصل؟

 

                      گفتم :حاصلش نيست وصال عاشق

 

گفتي: پس ما هر دو عاشق ترينيم؟

 

                       گفتم :خوب مي داني كه هر دو غافل ترينيم

 

گفتي:پس هر دو مي شويم قرباني

 

                       گفتم:گر شويم قرباني ما هم ماندگاريم

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت18:8توسط سپیده | |

یه روز عشقت رو دزدیدم و برای اینکه جاش مطمئن باشه اونو تو قلبم قائم کردم اما نمیدونستم یه روز واسه اینکه اونو پس بگیری قلبمو میشکنی

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت19:13توسط سپیده | |

 

تنها میرم ،تنها میام سزایه من تنهائیه

تنها شدیم منو دلم عاقبتم جدائیه

تنها گذاشتی منوتو اخر بی وفائیه

توی دلم جون تو جات خیلی خالیه

به تو نگم به کی بگم این روزا دارم میمیرم

انقدر اتیشم نزن قلبمو پس نمی گیرم

دعا کنون گریه کنون سرموبالا میگیرم

همش بفکرم که یک روز تورودوباره ببینم

همش می گم خدا خدا تا کی باشم ازش جدا

رفته ولی دلم براش پر میزنه بی انتها

رفتن تو چیزی نبود برام جز این غصه ها

میمیرم و زنده میشم تا بگذره این لحظه ها

گفتم بهت فکر نکنم اینجوری حل میشه ماجرا

دیدم که راهی ندارم بی تو میمیرم به خدا

خواستی بهم فکر نکنی یادت بره قرار ما

تا کی میخوای فرار کنی از بازیهای روزگار

به تو نگم به کی بگم ؟........................

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت18:51توسط سپیده | |

خوشبختي يعني بدوني دست هايي هست، که فقط

 

 دست هاي تو رو توي خودش جا مي ده يعني کسي رو

 

 باور کني که يقين داري باورت رو نمي شکنه يعني

 

چشمايي که تو هر چقدر نگاهشون کني، خسته نشي

 

 يعني بتوني دوتا دست پاک و نازنين رو ببوسي

 

خوشبختي، يعني کسي باشه، که تو بتوني از تمام دنيا

 

 بهش پناه ببري خوشبختي يعني زندگي، وقتي توي

 

 لحظه به لحظه اش عشق جريان داشته باشه


 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت19:42توسط سپیده | |

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت18:43توسط سپیده | |

باران نميشوم

 که نگويي با چه منّتي خود را

بر شيشه مي کوبم تا پنجره را باز کنم

و نيم نگاهي بياندازم...

 

 ابر ميشوم که از نگراني يک روز باراني

 هر لحظه پنجره را بگشايي و ماه را


در آسمان نگاه کني...

 

توبه عظمت آسمانی

و ماه در تو کوچک و حقیر...

 

چند روزي است که تنها به تومي انديشم

ازخودم غافلم امابه تومي انديشم ...

 

شب که مهتاب درآيينه من مي رقصد

 مي نشينم به تماشا به تو مي انديشم...


چيستي؟

خواب وخيالي؟

سفري؟

خاطره اي؟

 که دراين خلوت شبها به تو می اندیشم...

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت19:13توسط سپیده | |

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...


 چون دنيا يه روز تموم ميشه...

 

  نميخوام بگم که مثل گلی...


  چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

 

 نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس

 
  چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

 

  نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...


 چون اب که هميشه پاک نميمونه...

 

 نميخوام بگم که دوستت دارم...


 چون منکه اصلا دوستت ندارم...


 
بلکه من عاشقتم...

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت17:56توسط سپیده | |

عشق نمی پرسه کی هستی ؟ عشق می گه : تو مال منی .

عشق نمی پرسه اهل کجایی ؟ عشق می گه : تو در قلب من زندگی می کنی .

عشق نمی پرسه چه کار می کنی ؟ عشق می گه : باعث می شی قلبم به ضربان بیفته .

عشق نمی پرسه چرا دور هستی ؟ عشق می گه : همیشه با منی .

عشق نمی پرسه دوستم داری ؟ عشق فقط می گه :

دوست دارم


+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت20:23توسط سپیده | |

یامقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل والنهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

سال نو گشت به یاران کهن مژده دهید

که بهار آمد وگل آمدو باغ آمد و عید

فرا رسیدن عید سعید باستان نماد یکسال بزرگ شدن

و یک سال نزدیک شدن به مرگ این حقیقت جاودانگی

نمادی از یک سال کسب علم و تجربه بر شما تهنیت باد

وقت تحول است و نو شدن...........

وقت دگر باره متولد شدن.........

وقت فراموشی گذشته...........

و امید به آینده.......

و این سخن از من به تو.............

برنده آن کسی است که به گذشته نگاه کند اما با گذشته زندگی نکند

به آینده نگاه نکند اما با امید به آینده زندگی کند

بنا بر این لحظه لحظه های زیستنتان تو ام با شادی و امید

غنچه های لبانتان معطر به عطر لبخندو

جای جای قلب مهربانتان مملو از عشق باد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت16:2توسط سپیده | |

دوست داشتن به زبون های مختلف:

به زبان ایتالیایی : Ti Amo


به زبان یونانی : S'ayapo philo Su


به زبان روسی : Ya vas liubli


به زبان پرتقالی : Amo - te


به زبان فارسی : Dooset Daram


به زبان آلمانی : Ich liebe dich


به زبان اسپانیایی : Te quiero


به زبان سوئدی : Jag a Iskan dig


به زبان هندی : Mai tujhe pyaar kartha ho


به زبان فرانسه : Je t'aime


به زبان ارمنی : Jiroum em kez


به زبان انگلیسی : I Love You


به زبان ترکی : Seni seviyo rum


به زبان دانمارکی : Jeg elsker dig


به زبان چینی : Mi tuzya var ruem karata


به زبان سوئیسی : Cha'ha di ga''rn


به زبان برزیلی : Eu te arno


به زبان هلندی : Ik hou van jou


به زبان عربی : Ohebbak

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت18:0توسط سپیده | |

کاشکی که باورت بشه واسه من خیلی عزیزی

 

                     حتی بخوای قصر توی رویامو به هم بریزی

 

کاشکی که باورت بشه این همه مهربونیام ....

 

                      کاشکی بخوای که پا به پات تا اون سردنیا بیام

 

کاشکی که هیچ وقتی نگی دیدارمون تا قیامت

 

                       اخه لبام به تکرار اسم نازت کرده عادت

 

کاشکی که باورت بشه به یادت هستم همیشه

 

                       به یاد چشمای سیات اشک رو گونم جاری میشه

 

کاشکی که باورت بشه دوستت دارم خیلی زیاد

 

                        یاد تو هرجا که می رم مث سایه باهام می یاد

 

کاشکی بدونی این دلم خیلی واست دلواپسه

 

                         عشق تو واسه این دلم خیلی خیلی مقدسه

 

الهی که ستاره ها نور بپاشن توی شبات

 

                         خداحافظ مهربونم نمی ری از یاد صبات

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت19:40توسط سپیده | |

نه می شه از تو دور بشم بگم دیگه نیا پیشم

 

                 نه می تونم بگم  نرو از دوریت دیوونه می شم

 

نه می تونم از ته دل داد بزنم صدات کنم ......

 

                نه می تونم وقتی می ری از راه دور نگات کنم ......

 

نه می شه وقتی پیشمی دستاتو اروم بگیرم

 

               نه می تونم وقتی می ری از غم دوریت نمیرم

 

نه می شه ساده رد شدو اسمتو خط زد تا ابد

 

               نه می شه واسه اون چشات گل نچینم سبد سبد

 

دل کندن از تو ساده نیست چراشو من نمی دونم

 

                فقط می دونم به یادت  تا ته دنیا   می مونم .....

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت19:37توسط سپیده | |

صميمانه پيشم نشستي غريبه

نمي دانم آيا كه هستي غريبه

همان بار اول كه گفتي غريبم

تمام دلم را شكستي غريبه

تو هم مثل چشم هاي بي اشنايم

گمانم غريبه پرستي غريبه

نمی دانم فقط خوب كردي

كه از نارفيقان گسستي غريبه

اگر قصد داري كه تنها بماني

چرا پنجره را نبستي غريبه

سر حرف باز كن،با تو هستم

چرا باز ساكت نشستي غريبه

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت18:42توسط سپیده | |

من از جنس احساسم برای تو بهشتی خواهم ساخت

من عاجزانه می گویم که به عشقه تو نیازمندم من هنوز به بارگاهی نرسیده ام که

عشق ببخشم و جانم طلب عشق نکند

من تو را دوست دارم و از قلب سرخ تو به قلب آبی آسمان می رسم

من تو را دوست دارم

از همین نقطه خاکی تا عرش

دوستت دارم از زمین تا بخدا...

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت18:35توسط سپیده | |

اما تو ای حسین
 

 با تو چه بگویم؟

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل.

و تو ای چراغ راه!

ای کشتی رهایی!

ای خونی که از آن نقطه صحرا جاودان می تپی و می جوشی،

و در بستر زمان جاری هستی و بر همه نسلها میگذری،

و هر سرزمین حاصل خیزی را سیراب خون میکنی،

و هر بذر شایسته اي را در زیر خاک میشکافی و میشکوفانی،

و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی،

ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را

بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن!

قطره ای از آن خون را

در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز!

و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را

به این زمستان سرد و فسرده ما ببخش!

ای که مرگ سرخ را برگزیدی

تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی،

تا با هر قطره خونت،

ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری

و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی،

و بدان جوشش و خروش و زندگی و عشق و امید دهی!

ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد زمان ما،

به تو و خون تو محتاج است.


 دكتر علی شریعتی
 
 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت18:50توسط سپیده | |

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی

گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام

خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک

شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که

 ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت

 می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می

گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه

روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه یه

روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل

از تو میمیرم......

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت18:45توسط سپیده | |

وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

 

 وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

 

 وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

 

 وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

 

 وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي

 

 روحم من هم پر كشيد ولي به خودم اميد دادم

 

 به خودم وعده دادم كه بر مي گردي

 

 ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

 

 خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

 

 اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم

 

 قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

 

 قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد

 

 به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

 

 من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

 

 نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

 

 وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

 

 وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

 

 وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

 

 كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

 

 بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام

 

 بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند

 

 از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

 

 از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم

 

 مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

 

 تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

 

از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه

 

 از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

 

 مدام بهانه تو رو مي گرفت

 

 به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

 

 ولي ساده دل قبول نمي كرد

 

 هجران تو را باور نداشت

 

 مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

 

 براي همين مي گفت كه تو هم هستي

 

از چشمانم متنفر بودم

 

 كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت

 

 مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

 

 ازشون متنفر بودم

 

 آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

 

و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده

 

 فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

 

  شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

 

 شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

 

 اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده

 

يادته گفتي ديگه مي خوام بهت محبت كنم

 

تو بگو من چي كنم با اين دلم

 

هر روز ميگه بر ميگردي

 

هيچ وقت تا اين اندازه تنها نبودم

 

قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا

 

شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه

 

دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم

 

برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت18:20توسط سپیده | |

به چشمانت عادت کرده بودم

با دستانت رفاقت کرده بودم

نمى آیى توامشب کاش دیشب

دل سیرى نگاهت کرده بودم

 

دلم در حلقه غمها نشسته

زبانم بسته و سازم شکسته

وجودم پر ز شعر عاشقانه ست

تو را می خواهم و اینها بهانه ست

 

 در خلوت من نگاه سبزت جاریست

این قسمت بی تو بودنم اجباریست

افسوس نمیشود کنارت باشم

بی تو هر ثانیه و لحظه ی من تکراریست

 

چندیست که بیمار وفایت شده ام

در بستر غم چشم به راهت شده ام

این را تو بدان اگر بمیرم روزی

مسئول تویی که من فدایت شده ام

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت18:15توسط سپیده | |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند


مثل آسمانی که امشب می بارد....


و اینک باران


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند


و چشمانم را نوازش می دهد


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد


سکوت را نوازش می دهند


و جای خالی آدم های شب نشین را


با نگاهی معصومانه پر می کنند

در امتداد نگاه تو


لحظه های انتظار شکسته می شود


و بغض تنهایی من


مغلوب وجود تو می شود

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت18:6توسط سپیده | |

 

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم


اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم


کاش دلهامون به بزرگي بچگي بود

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را

از نگاهش مي توان خواند

کاش براي حرف زدن نيازي به صحبت کردن نداشتيم

کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود

کاش قلبها در چهره بود


اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد


و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

سکوتي را که يک نفر بفهمد بهتر از هزار فريادي است که هيچ کس نفهمد


سکوتي که سرشار از ناگفته هاست


ناگفته هايي که گفتنش يک درد و نگفتنش هزاران درد دارد


دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد


بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد
!!

بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن


بزرگ شديم هيچکي نميبينه

بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم

بزرگ شديم تو خلوت


بچه بوديم راحت دلمون نمي شکست


بزرگ شديم خيلي آسون دلمون مي شکنه

بچه بوديم همه رو 10 تا دوست داشتيم

بزرگ که شديم بعضي ها رو هيچي بعضي هارو کم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم

بچه که بوديم قضاوت نمي کرديم و همه يکسان بودن

بزرگ که شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغيير کنه

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگي 10 تا دوست داشتيم

بچه که بوديم اگه با کسي دعوا ميکرديم 1 ساعت بعد از يادمون ميرفت

بزرگ که شديم گاهي دعواهامون سالها تو يادمون مونده و آشتي نمي کنيم

بچه که بوديم گاهي با يه تيکه نخ سرگرم مي شديم


بزرگ که شديم حتي 100 تا کلاف نخم سرگرممون نميکنه

بچه که بوديم بزرگترين آرزومون داشتن کوچکترين چيز بود

بزرگ که شديم کوچکترين آرزومون داشتن بزرگترين چيزه


بچه که بوديم آرزمون بزرگ شدن بود

بزرگ که شديم حسرت برگشتن به بچگي رو داريم

بچه که بوديم تو بازيهامون همش اداي بزرگ ترها رو در مي آورديم

بزرگ که شديم همش تو خيالمون بر ميگرديم به بچگي


بچه بوديم درد دل ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند


بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

بچه که بوديم دوستيامون تا نداشت

بزرگ که شديم همه دوستيامون تا داره

بچه که بوديم بچه بوديم

بزرگ که شديم بزرگ نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم

... اي کاش هيچ وقت بزرگ

نمي شديم

و هميشه بچه بوديم

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت18:4توسط سپیده | |

در جلسه ی امتحان عشق

من ماندم و یک برگه ی سفید

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود

در این سکوت بغض آلود

قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی میکند

و برگه ی سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد

عشق تو نوشتنی نیست عزیزم

در برگه ام کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است

برگه ها بالا

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت17:30توسط سپیده | |

هرگـــز نشد بیـــای پیشـــم  بگیــری دستـــای منـو

 بـدونــی من عـاشقتـم گوش کنی حرف هـــای منـو

 

تو بی وفا بودی ولی اون که برات می مــرد منـم

 تــا زنـده ام دوسـت دارم اینــه کــلام آخــــــــــرم

 

مـن کـه نتـونستـم تو رو یه لحظـه تنـهــات بـذارم

 تـو سـردی خاطـره هـام بگـم کـه دوســت نــدارم

 

دلـم می خواد همیـن یه بار اشکامو پنهون نکنـــم

 باور کنی تو رو می خوام غربت و زنــدونی کنم

 

بیـام به شهــر خاطــرات غرق بشم تـوی نگــات

 دیـونـه وار فدات بشـم ، بمیرم من واسـه چشــات

 

امـا هنـوز فاصلمــون دوره و دست من جداســت

 ترانــه ی سکــوت من تو بغض آخرم  رهاســـت

 

کاشکی می شد فقط یه بار بیای بگی دوست دارم

 تــو چشــم من نگـاه کنـی بگــی کـه عــاشقت منم

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت17:18توسط سپیده | |

                                           

قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن ...

احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...

 

دلم محکوم شد به گوشه گير بودن ... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...

 دستهايم محکوم شد به سرد بودن ...

 

پاهايم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن ...

وجودم محکوم شد به تنها بودن ...

عشقم محکوم شد به محبوس بودن ...

 

و اما امروز تو عشق من محکوم ميشوي به خاطر اسير بودن

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت17:57توسط سپیده | |

 

بال های شاپرک ها رو کی شکست


چه کسی چشم ستاره ها رو بست


 

تو روزای پستی و نا مردومی


چه کسی رفت یه گوشه آروم نشست


 

چه کسی تو شب های دلواپسی


بی خیال توی دلش قند می شکست


 

وقتی هم تا سفره رو آماده دید


حق به جانب بالای کرسی نشست


 

 

شبهای دیجور و سرشار از خطر


چه کسی روی موهاش حنا می بست


 

روزا مثل شیر توی جبهه ها بود


نیمه شب عارف و زاهد مست مست


 

وقتی معبر بسته بود چه آدمی


دواطلب تو میدون مین می نشست


 

شب حمله کی می رفت یه خلوتی


عارفونه با خداش پیمون می بست


 

تا به کی باید که این چشمها روبست                    


دلمون به این خوشه خدایی هست

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت17:40توسط سپیده | |